I, me & myself
سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٠
شادی زودگذر

بابایی و مامانی از تهران آمدند ولی چه فایده که قسمت من و کودکانم فراق است فراق است فراق!!!   دو روز بعد باز مسافر شدند!

سروش:  مامان چرا همه اتفاق های خوب برای من خیلی کوتاهه؟!!‌‌:(  

مامان:‌‌   عزیز دل مادر،‌  از من نپرس که نمک به دل زخم خورده می زنی!‌  

leyla samiee

سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٠
دنیای پر از انر‌ژی، و سروش نکته سنج

دنیا تند تند حرف می زنه!‌‌   فرصتی به دیگران نمی ده 

صحبت شاهزاده و قورباغه توی قصه ها رو پیش کشیده بود 

سروش دستش رو گذاشته رو پیشونیش با نگاه های کوتاه به دنیا و به امید اینکه بالاخره کی حرفاش تموم میشه!‌‌ قیافه سردرد گرفته ها رو به خودش گرفته و نگاه التماس آمیزی به بابا می کنه!  بابا می گه،‌ چطوره به یک جادوگر بگیم بیاد این دنیا رو تبدیل به قوریاغه کنه؟  

قبل از اینکه دنیا فرصت اعتراض پیدا کند سروش می گه:  نه نه نه!‌ این دنیا بسکی حرف می زنه،   قورباغه هم که بشه تحمل قورقورها ش مشکل بزرگی می شه!!!‌

 

leyla samiee

دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳٩٠
سال نو مبارک

 

بهار دیگری از راه رسیده.  هرچند سرمای بیرون چندان بوی بهار ندارد ولی داخل خونه سفره هفت سین با آفتاب و آسمان آبی پشت پنجره کم لطفی هوا را پنهان می کنه.  مخصوصا وقتی بچه ها با هیجان از اومدن عمونوروز و مسابقه اش با ننه سرما به هم حرف می زنن‌:)

 

دنیا: بیچاره عمونوروز هرچی به ننه سرما میگه جمع کن برو، ننه سرما قبول نمی کنه!‌‌عمو نوروز دیگه باخته!!

سروش: نه نباخته!‌‌عمونوروزاگه باخته بود الان هوا منفی ۴۰ بود!!‌‌

دایی جون مرسی از اینکه بهم انر‌‍ژی می دهید.

امیدوارم بتونم حداقل هفته ای چند خط بنویسم

 

leyla samiee

سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۸
 

سروش:  مامان میشه اسم منو برا شنا ننویسی؟؟

مامان: سروش مامان این قضیه اصلا جای بحث نداره!‌

سروش:  مامان من که نمی خوام life guard بشم آخه!

مامان: نه ولی تا وقتی ترست از آب آزاد بریزه باید بری!

سروش: آه!!‌

و بربر مامان و نگاه می کنه

مامان:  قربون اون چشمات برم اینجوری من نگاه نگن!

سروش:  Mom, we are talking serious!  

بعد رو به بابا:  It always my mom, when she want something that I don't or when she doesn't want what I want, she automatically changes the subject!  Ah. 

 

 

leyla samiee

سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۸
بعد از ۲ سال من برگشتم!!

خدا می دونه چقدر می تونم بنویسم ولی این چند تا رو باید بنویسم:

 

مامان:  سروش، مداد نوکیت کو؟

سروش:  I lost it! I guess!!!  hmm

مامان:  سروش خط کشت کو؟

سروش:  I think I lost that one too! hmmm

مامان: سروش پاک کنت هم که نیست!!!

سروش:  It seems I am loosing my stuff one by one!! hmm 

مامان:  سروش اول سال ۱۲ تا مداد رنگی داشتی، هیچ کدوم نیست!‌‌It seems you are loosing your stuff 12 by 12 !!!! >:

سروش با قیافه جدی :  hA hA!!  it was so funny I forgot to laugh 

 

He is growing up and I don't know if I am ready yet :)

leyla samiee

سه‌شنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٦
کوتاه ۲

دختر خاله سارا به دنیا اومد!‌:) با کلی ناز و عشوه!   که شاه نازداران باشن خانم!‌ کیاناز خانم‌:)

عکسها رو دایی احسان فرستاد برامون.  دنیا و سروش آماده خواب بودن.  سروش از صدای مامان اومد پایین!  اظهار نظراش درباره هر عکس واقعا جالب بود برام:

عکس اول:  کباناز خواب

سروش:  مامان بچه خاله سارا پسره؟  مامان:  نه مامان جون!  سروش:  پس چرا اینقدر چشماش بزرگه؟؟

عکس دوم؛  کیاناز توی بغل دایی احسان

سروش:  دایی احسان و بجه رو بغل کرده!‌  مامان:  خوب مگه چیه؟  سروش:  He looks funny with a baby :)

عکس سوم یا چهارم:  کیاناز توی بغل بابایی و سارای تماشاجی

سروش:  این باباییه!  You know, he is a nice person

آخرین (دهمین) عکس:  ...

سروش:  پس مامانی کو؟؟؟

 

 

 

 

سروش موقع خواب:

مامان داره توضیح می ده که تو این دنیا هر کاری می کنن بخاطر جوجه هاس.

سروش:  نه!‌ نه همه کار!  مثلا امروز رفتن به فروشگاه bombay چی بود؟؟  برای ما هیجی نبود!  It was just boring!

 

 

دنیا توی فروشگاه محو عروسکهای باربی و دیزنی و ... بود!  مامان که اصلا دوست نداره بچه ها درگیر این مزخرفات بشن همیشه مخالفتش رو واضحا ابراز می کنه!‌ 

تا مامان نردیک می شه دنیا که یک باربی دستشه برمی گرده و می گه:  مامان من این آشغال پاشغالها رو دوست ندارم فقط دارم نیگا می کنم!!‌  ‌نمی خوام باهاشون بازی کنم فقط می خواهم بخرم که بتونم بهتر ببینمشون!!!‌‌

این یک مسئله بزرگ شده برای من!!‌ باید یک تصمیمی بگیرم بین عروسکهای داستانی دیزنی و باربی و برتزو ... باید یکی رو انتخاب کنم!‌‌دخترم خیلی دختره و انصاف نیست اینجوری دچار دوگانگی بشه!‌‌‌سارا و دارای ایرانی خیلی جایگزین موفقی نبود!!‌‌:(   

leyla samiee

جمعه ٧ دی ،۱۳۸٦
کوتاه
سروش می گه: می دونی مامان وقتی تو بزرگ بشی (!) مامان بزرگ میشی
مامان: آره درسته پسرم
سروش با خنده: آره مامان بزرگ بچه من
مامان: آره عزیزم
سروش: مامان؟ do I have to marry to have kids?
مامان: خوب آره فکر کنم!
سروش: مامان آدم وقتی عروسی می کنه باید همدیگر و بوس کنه؟
مامان: مجبور نیستی ولی خوب مگه بوس بده؟؟
سروش: من دوست ندارم! من می خوام بابا بشم! باید عروسی کنم! باید زبونش فارسی باشه! ولی All the persian girls around me are kookoo!! چیکار کنم؟؟!!
مامان: : O:O:O:O


داشتم توی orkut می گشتم دنیا اومد و گفت مامان من هم می خواهم عکس نگاه کنم بعد که نشست رو پای من گفت مامان من این دخترا رو دوست ندارم همشون قرتی هستن برو تو صفحه خودمون خاله سمیرا و خاله سارا و اینا


خاله سمیرا می خواهد ماشین بخره. سروش می گه می پرسه ولوو دوست داری؟ خاله می گه: آره سروش جون ولی خیلی گرونه! تو برا من بخر! سروش می گه من که جگوار دوست دارم! خاله خندید و گفت خوب عیبی نداره جگوار بخر برام! سروش با خنده گفت: من باید برم سر کار پول جمع کنم تا اون موقع تو دیگه مامان بزرگ شدی!!!!


سروش و دنیا از سر و کولم بالا می رفتن و صورتم غرق بوسه بود :) 
بابا اومد و گفت بابا پاشو به کار و زندگیمون برسیم
سروش با خنده گفت:  ما کار و زندگیمون همینه دیگه!  چی بهتر از این؟؟

:))))))))))))))))
leyla samiee

پنجشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٦
بهترین سوال دنیا
سروش و دنیا رو بابایی و مامانی از مدرسه آوردن!  مامان فکر کرد بهتره با تلفن یک کم بهشون هشدار بده که شاید کمتر از سو کول بابایی و مامانی بالا برن و دردسر درست کنن!
پای تلفن:
دنیا:  مامان
مامان: جانم
دنیا:  چرا مامانی و بابایی میان دنبال ما!  تو چرا نمی یای من رو pick up کنی؟
مامان:  چون ایجوری تو زودتر می رسی خونه و می تونی بیشتر بازی کنی.
دنیا:  آها.  خوب باشه مامان.  خدافظ
بدون صبر گوشی رو میده به سروش
سروش:  سلام مامان
مامان:  سلام عزیزم خوبی؟
سروش:  آره مامان.  خوبم.
مامان: پسرم مشق هاتو بنویس مواظب بابایی و مامانی باش تا من بیام باشه؟
سروش: باشه مامان.    مامان؟
مامان:  جانم؟
سروش: تو بهترین مامان دنیایی!
مامان:  مرسی پسرم! تو هم بهترین پسر دنیایی من تو رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم.
سروش:Mom, I love you more than Oxygen
مامان:  ....... 

من هنوز از شنیدن این جمله داغم :)  داغ و شاد و سبک و خوش ...





سالگرد ازدواجمون نادر با یک دسته گل وارد خونه شد.  جوجه ها هر دو کنجکاو نگاه می کردن.
مامان از دنیا پرسید:  فکر می کنی اینا برای چیه؟  بلا خانم انگشتش رو گذاشت روی لباش:

ممممم  فکر کنم تو عروس شدی؟!!

بابا هم اون طرف داشت سعی می کرد برای سروش توضیح بده که 8 سال پیش مدر چنین روزی ما ازدواج کردیم
سروش بعد از شنیدن توضیحات بابا پرسید:
اوهههههه پس چرا این همه وقت گلش رو بهش ندادی؟؟؟!!!!!



leyla samiee

پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦
پسر کنجکاو. دختر حرف گوش کن


سروش تو ماشین به اتومبیل هایی که خلاف جهت ما حرکت می کنن چشم دوخت گاهی هم یک نیم نگاهی به ماشین هایی که هم مسیر هستن و ما ازشون سبقت می گیریم میندازه.  بعد از چند دقیقه:

مامان  چرا ماشین هایی که طرف من هستم اینقدر تند رد می شن ولی ماشین هایی که طرف دنیا هستن اینقدر یواش رد می شن؟!!!


روز اول: 
سروش سعی می کنه کرم ضدآفتاب دنیا رو براش بزنه!
سروش:  م‍‍‍امان!‌‌ دنیا به حرف من گوش نمی ده!!!
مامان:  دنیا جون، به حرف برادر بزرگت گوش کن!
دنیا:  OOOooooK

روز دوم:
سروش: مامان!  دنیا به حرف من گوش نمیده!  من برادر بزرگش هستم!
مامان: دنیا ...
دنیا:  می دونم! 

روز سوم: 
دنیا با سر و صدای فراوون سروش بیچاره رو از خواب بیدار کرد! 
سروش:  این چه جور بیدار کردن آخه! بعد هم با قیافه خواب آلود : you, stupid girl!!  من خسته بودم!

دنیا: مامان!  من دیگه  stupid girl شدم!  (البته بدون کوچکترین ناراحتی و شرمندگی)
مامان:  نه عزیزم چرا؟
دنیا:  برادر بزرگم گفته!!!!!

سروش و مامان مردن ازخنده!!  ایکاش بودین قیابه سروشم و می دیدن!  تعجب و شادی و خنده و ...

leyla samiee

یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦
کاشکی های سروش
سروش داشت برای خواب آماده می شد. به مامان گفت:
مامان می شه من و بغل کنی ببری تو تخت؟
مامان سروش رو بغل کرد. سروش خودش رو توی بغل مامان جمع کرد. مثل یک جوجه! بعد یکهو گفت:
مامان ایکاش ما پرنده بودیم.
مامان پرسید: چرا مامان جون؟
سروش گفت: آخه می تونستم زیر پروبال تو بخوابم!!!!



========================================

سروش می گه: مامان ننه سرما که رفته پس چرا بازم اینجا سرده؟؟
مامان جواب می ده: خوب اینجا یک کم بهارش سرده!
سروش می گه: ایکاش ما اون پایین پایینا تو جنوب زندگی می کردیم!! اونجاها زمستونش عادیه! نه ایجوری یخ!
با هیجان اضافه می کنه:

Normal winter you know what is it ? Just normal ones!
Here Winter is like we are in North Pole

leyla samiee

[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]